السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

215

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

مىداشت و در فاصله هفت فرسخى او سرزمينى آباد و پر درخت بود كه هر كس از آن سرزمين عبور مىكرد از خرماى درختان و كشت و زرع آنها تناول مىكرد ، آنها از شدّت بخل به جزع افتادند و در نتيجهء همين بخل ، شيطان به صورت پير مردى به نزد آنها آمد و به ايشان گفت : آيا مىخواهيد به شما روشى ياد بدهم كه ديگر كسى از مسافرين در ديار شما منزل نكند و از ارزاق شما بهره بردارى ننمايد ؟ گفتند : چه روشى ؟ گفت : هر كس به نزدتان آمد او را لخت كنيد و با او لواط نمائيد ، سپس ابليس به صورت مردى بىمو و خوش صورت خود را به آنها عرضه كرد تا با او لواط كنند و آنها از اين عمل لذّت بردند و از آن پس مردانشان با مردان و زنانشان با زنان دفع شهوت نمودند ، مسافران و مردمى كه از كنار بلاد آنها عبور مىكردند از اين بابت به نزد ابراهيم ( ع ) شكايت بردند ، پس خداوند لوط ( ع ) را در ميان آنها برانگيخت كه آنها را تخذير كند و منع نمايد ، لوط به آنها فرمود : من پسر خالهء ابراهيم ( ع ) هستم ، همان كس كه خداوند يكتا آتش را بر او سرد و ايمن گردانيد و او در نزديكى شما بسر مىبرد ، پس از خدا پروا داشته باشيد و مرتكب اين اعمال نشويد ، چون خداوند شما را به عذاب خود هلاك مىكند ، و هر زمان كه مردى از كنار آنها مىگذشت و آنها قصد سوئى در بارهء او مىنمودند ، لوط او را از چنگ آنها نجات مىداد ، لوط در ميان اين قوم ازدواج كرد و صاحب دخترانى شد ، امّا اعمال خدا پسندانهء لوط مورد پسند آنها نبود و دعوتش را نمىپذيرفتند و مىگفتند : اگر دست از اين اعمال و سخنانت بر ندارى تو را سنگسار مىكنيم ، پس لوط آنها را نفرين نمود ، در همان ايّام ابراهيم كه مشغول پذيرايى از مسافران و دعوت آنان به دين الهى بود ، متوجّه چهار مهمان تازه وارد و خوش رو و بزرگوار گرديد كه شباهتى به ساير مردم نداشتند ، آنها به او سلام كردند و ابراهيم جواب سلامشان را داد ، آنگاه به نزد ساره رفت و گفت : مهمانانى عزيز به نزدمان آمده‌اند كه شباهتى به ساير مردم ندارند ، بهترين خوراك را بر ايشان مهيّا ساز ، ساره گفت : جز اين گوساله چيزى نداريم ، پس ابراهيم گوساله را ذبح و بريان نمود و آن را به نزد ايشان برد ، امّا آنها بسوى طعام دست دراز نكردند و چيزى نخوردند ، ابراهيم به همين جهت از آنها بيمناك شد ، چون غذا نخوردن مهمان نزد صاحب خانه نشانهء عداوت و دشمنى با اوست ، لذا ساره به آنها گفت : چه شده كه از طعام ابراهيم خليل الرحمن